تبليغاتX
شب بارونی
سعی کن صد دل به یک یار دهی نه یک دل به صد یار دهی
 باران

 

در آخرین بیت صدا آنجا که دل به آسمان راه دارد، می توان با یک قدم به سوی حقیقت بال گشود. در پشت پنجره ی غبار آلود انتظار، شاید قاصدک خبر چین را دید. شاید در باغ سکوت لحظه ها، تبسم خیالی عشق را یافت. در لحظه لحظه های جدایی، واژه های مرگ پیداست، در سایه های کم رنگ امید نشانه ای از بودن نیست. در زیر چتر غم زده نمی توان خود را از بغض خالی کرد. باید دل را زیر باران شست. باید دوست را زیر باران دید، باید عشق را زیر باران یافت. باران لبخندی است از رهایی به سوی آزادی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 19:24  توسط عسل  | 

 

      و آن زمان که عاشق مي شوي

                                       و مي داني که عشقي هست

                                       و باور داري کسي که تو را دوست دارد

                                       و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند

                                       در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست ....

                                       و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

                                       و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني 

                                       تنها اوست که به توآرامش خيال مي دهد ....

 

 

عشقم با تو جانی دوباره می گیرم و این جون نا قابل رو نثارعشق بی همتات میکنم.

با تو دریا میشم ابر می شم نهایتش بارون میشم تا اشک غرور رو زیر پات جاری کنم.

 بیا پیشم با من حرف بزن آرومم میکنی چون نیازم به نیازت زنده است.

بیا ای عزیزبی تو هیچ و با تو همه چیزم.بی تو کویر بی عشق با تو سبزه زار محبتم.

 دلم با صفای دلت آروم میشه این آرامش با گرمی صدات تا اوج بی نهایت پرواز میکنه.

مهربونم سرنوشتم به سرنوشتت گره خورده پس بیا با هم بسازیم این سرای ابدی رو.

برای تو مینویسم توئی که دنیات به زیبائی آسمون بی کرانه الهه زیباییهاست .

ای تک ستاره م .. عاشقت میمونم تا زمانی که نفسم با نفس تو آمیخته.. یعنی تا آخرین نفس ..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 18:56  توسط عسل  | 

 

تمام نا تمامی های من با تو تمام می شود

 

تمام بغض صدای من با تو شکسته می شود

 

تمام دیدگانم با دیدن دیدگان پر از خالی از اشک تو گریان می شود

 

تمام سکوت لبانم با دیدن تو به حرف می اید

 

عقربه های ساعت گرمای نفس تو به حرکت در می اید

 

قناری کوچک اتاق من با صدای تو به چیک چیک  می افتد

 

آری قناری اتاق من هم میداند طنین صدای تو تمام صداهای بی صدا را به

 

صدا در می اورد.........

 

تمام نا گفته های من با تو گفته می شود 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:36  توسط عسل  | 

عجب صبری خدا ادرد!

 

اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان،جهان را با همه زیبایی وزشتی به

 

روی یکدیگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان ولرزان،دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین وآسمان را

 

واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم که در همسایه صدها گرسنه،چند بزمی،گرم عیش ونوش

 

می دیدم،نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در

 

 کف زاهد نمایان سجه صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کوه به

 

 کوه آواره ودیوانه می کردم

 

 

عجب صبری خدا دارد!اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بیوفا

 

معشوق را پروانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک

 

نارواگردیده خواری می فروشد،

 

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد

!

چرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته وتاب وتماشای تمام زشتکاریهای این

 

مخلوق را دارد،وگرنه من بجای او چو بودم،

 

یک نفس کی عادلانه سازشی باجاهل فرزانه می کردم!

 

 

                                                           *عجب صبری خدا دارد*

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:32  توسط عسل  | 

 

 

هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم   Beating 

عمری به شیرینی غزل خوان تو باشم Beating 

با من اگر پیمان نگه داری به یاریBeating 

من تا نفس دارم به پیمان تو باشم Beating 

عشق تو شد فرمانروای هستی منBeating 

تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم Beating 

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشایBeating 

من دوست می دارم که حیران تو باشمBeating 

حیران چشمان تو بودن رستگاری استBeating 

بگذار تا حیران چشمان تو باشم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:16  توسط عسل  | 

عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،

 با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق می‌ورزيم.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

زندگی حقيقی در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع می‌رويد

و ميوه‌اش معرفت الهی‌ست.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

شعله عشق هرگز خاموش نمی‌شود . تمامی ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن

آن نيستند.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

تنها عشق حقيقی عشق الهی‌است . انواع ديگر عشق در صورتی مفيدند كه عشق

 الهی در قلب حضور داشته باشد.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

عشق حتی زمانی كه آسيب ببيند نمی‌تواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده

و وفادار است. عشق اعتماد می‌كند و می‌بخشد بی‌آن كه به فكر گرفتن باشد.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

مهمترين وظيفه برای جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به

زنجديدگان می‌توان به خدا عشق ورزيد.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

راه عشق شعله‌ها هموار می‌كنند، راه عشق را فقط كسانی می‌پيمايند كه شهامت

 آن را دارند از ميان شعله‌ها بگذرند، فقط چنين كسانی به سرور ابدی دست خواهند

يافت.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

عشق منجی جهان است. پرده‌ها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها

خروشند و توفان‌ها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.

Doost_e_Gharib@yahoo.com

منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق

بورزيد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:18  توسط عسل  | 

 
سلام خدا
 
غریبه به دلت بشینه اما اون نخواد که هرگز تو را ببینه چقدر سخته یه
از هزار غم سخن می راند ،
از هزار غمی که دل کوچکش را می آزارد
خدایا مگر نگفته ای غم دریچه ای رو به توست ؟
آرامشش را از تو می خواهم
خدایا به هیچ غریبه ای اجازه نده در خانه ات کنجی از آن خود کند آخر قدر میزبان چون شناسد؟
در زمانی که همه چیز به ظاهر است
کجا میتوان همدلی به باطن یافت؟
خدایا فریاد تنهایی این مردمان از چیست؟
خود را نیز جدا از آنان نمی دانم من نیز تنهایی بودم
و در جستجوی یک هم زبان
آخرش کارم به جایی رسید که شبی از سر دلتنگی از خواب بیدار شدم
با خود زمزمه کردم خدایا همه رفتند تو دیگه نرو
فشاری بر دلم وارد شد و خوابیدم
در خیال کودکانه ام فکر کردم دست خدا بود که آرامم کرد
همچون دست مادری مهربان
به یقین دریافتم که هر وقت از خدا دور می شوم
بی تابیم افزون شده کلافه ام می کند
و هر وقت با او درددل کرده ام
در های بسته ی بسیاری بر رویم گشوده گردیده
دییانای عزیز خدا، طلب مهر حقیقی ز او کن
نه ز خسان آدم نما!!!!!!!!!!!
برای تو می نویسم تا بدانی خدا نیز برایت می نویسد
که ای عزیز مرا دریاب مرا
مرااااااااااااااااااااااا
من نیز در شناخت او کودکی هستم شیر خواره
عمر به بطالت گذراندم و بازی میکنم
 
پس ای غریبه دل نسوزان
که این دل غم زده بسیاربر عرش نزدیک است
اگر از فرش بگذرد!!!!!!!!!!
از خدا به حق هر چه خوبی و پاکی است قسم میدهم
دل هر چه غمزده ی بی کس است را آرام کند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:16  توسط عسل  | 


 
 

عشـق یعنـی هـمون سـلام اول

عـشق یعنـی مـایه قـوت قـلـب

عشق یعنی انفجار احساسات

عشق یعنی کم کردن فاصله ها

عشق یعنی کلید یک رابطه ای محکم

عشق یعنی در موفقیت هم شریک بودن

عشق یعنی کاری کنی که راحت پیدات کنه

عشق یعنی مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کنی

عشق یعنی کسی رو داشته باشی که ازت محافظت کنه

عشق یعنی وقتی باهاش قرار داری به خودت برسی

عشق یعنی یک عالمه حرف رو با یه اشاره گفتن

عشق یعنی هولش بدی تو یک مسیر درست

عشق یعنی یه بازی که تمومی نداره

عشق یعنی از هیکلش تعریف کنی

عشق یعنی من وتو ما میشویم

عشق یعنی حرفشو باور کنی

عشـق یـعنی جادوش کنی

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:35  توسط عسل  | 

 

 قربونش  بره اجي عسل...................

 

                         لطفا برای داداش گلم نظر بدین 

 

 داداش من خیلی بسر باهوشی

 

                 هست و خیلی با حاله وای هرچی از

 

وروجک بازی هاش بگم کم گفتم خلاصه

 

بگم با ادب

 

دوستاي گلم نطر يادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:35  توسط عسل  | 

آ

زندگی به من آموخت که چه گونه اشک بریزم ، ولی نیا موخت که چه گونه سرازیرش کنم،

        زندگی به من آموخت چه گونه دوست داشته باشم ولی نیاموخت چه گونه فراموشش کنم ،

                     اگر انسان زندگی را دوست داشت از بدر تولد نمی گریسد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:38  توسط عسل  | 

......این روزها دلت با ما نیست نگفتم چرا......
توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته

 یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته ،

نگاه پراضطرابش به افق به بینهایت ساکت اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت،

تو چشماش حلقه ی اشک توی قلبش غم دنیا

 منتظر به راه یار تا بیاد امروز و فردا

 باورش نمیشه که عشق و همه دنیاش زیرآب ،

تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه تنهایی براش عذابه،

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره ،

همه دنیاش زیر آب و خودشهم به غم اثیر

 دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا

 حالا از خودش می پرسه میادش آیا و آیا ،

عاشقی که تنها باشه تویه دنیا نمی مونه

 دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه

 خاطراته لب دریا دیگه از یادش نمیره،

همه دنیاش زیر آب و از غم دوریش میمیره

 هرگز از یادش نمیره از غم دوری میمیره دیگه از یادش نمیره ه ه ه ه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:37  توسط عسل  | 

آسمان پر از ابرهای سیاه است ،دلم گرفته، تصویر تو اکنون مقابلم جان پیدا کرد،وچون عشق در چشمانم می چرخد ،گل قشنگم،امشب برای من شبی است غم انگیز ،انگار آسمان نیز حاله مرا دارد،شاید آسمان هم برای غم آشقانه روی زمین گریه می کند،غم عاشقی چون من...... 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 19:14  توسط عسل  |